محمد بن حسين رازي
39
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
در اندرون آسمان رفتند و من بديشان مىنگريستم . اگر خواهى ، به تو نمايم كه از كدام جا در اندرون رفتند . گفت : او را برگرفتم و با منزلى آوردم از منازل بنى سعد . مردم گفتند : صرع رسيد او را يا كسى از جن ديده است . گفت : غلبه بر من كردند تا او را پيش كاهن بردم ، قصه با او بگفتم . گفت : رها كن تا من از كودك بشنوم كه به حال خود او و داناتر از شما . سخن گوى اى كودك ! گفت : محمد قصه بازگفت از اول تا آخر . كاهن برخاست و او را در برگرفت و گفت : واى بر عرب ، از شرى كه نزديك شد ، بكشيد اين كودك را و مرا با او بكشيد ! اگر رها كنيد تا به حد بلوغ رسد ، دين شما را باطل كند و شما را سفيه خواند و شما را به خداى خواند كه نمىدانيد او را . گفت : چون بشنيدم اين سخن ، او را از دست كاهن فرا گرفتم . گفتم : تو ديوانه و احمقى ، اگر دانستمى كه چنين سخن گويى او را پيش تو نياوردمى ، كسى را طلب كه ترا بكشد كه ما محمد را نمىكشيم . او را با خانه آوردم . در جملهء منازل بنى سعد مشك اذفر مىشنيدند ، و هر روز دو مرد اسفيد فرو مىآمدندى و در جامهء او پنهان شدندى ، كسى ايشان را نديدى . پس مردم گفتند : رد امانت كن ، او را با عبد المطلب سپار ! قصد آن كردم . ندا شنيدم كه منادى مىگفت : نوش باد ترا اى بطحاء مكه ، كه امروز نور با تو خواهد آمد . ايمن شدى از قحط و خرابى هميشه . گفت : بر درازگوش نشستم و رسول را صلى اللّه عليه و آله بر پيش خود نشاندم . مىرفتم به باب اعظم رسيدم از درهاى مكه . خلقى بسيار آنجا جمع شده بودند ، او را آنجا فرونشاندم ، تا قضاء حاجت كنم . آوازى سخت شنيدم ، بازنگريستم ، محمد را نديدم . گفتم : اى قوم كودك كجا رفت ؟ گفتند : كدام كودك ؟